السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
415
تفسير الميزان ( فارسي )
كرد امامت را بذريه من نيز بده ، و خداى تعالى در پاسخش فرمود : اين عهد من بظالمين نمىرسد ) مطلق هر كسى است كه ظلمى از او صادر شود ، هر چند آن كسى كه يك ظلم و آن هم ظلمى بسيار كوچك مرتكب شده باشد ، حال چه اينكه آن ظلم شرك باشد ، و چه معصيت ، چه اينكه در همه عمرش باشد ، و چه اينكه در ابتداء باشد ، و بعد توبه كرده و صالح شده باشد ، هيچيك از اين افراد نمىتوانند امام باشند ، پس امام تنها آن كسى است كه در تمامى عمرش حتى كوچكترين ظلمى را مرتكب نشده باشد . در اينجا بد نيست به يك سرگذشت اشاره كنم ، و آن اين است كه شخصى از يكى از اساتيد ما پرسيد : به چه بيانى اين آيه دلالت بر عصمت امام دارد ؟ او در جواب فرمود : مردم به حكم عقل از يكى از چهار قسم بيرون نيستند ، و قسم پنجمى هم براى اين تقسيم نيست ، يا در تمامى عمر ظالمند ، و يا در تمامى عمر ظالم نيستند ، يا در اول عمر ظالم و در آخر توبه كارند ، و يا به عكس ، در اول صالح ، و در آخر ظالمند ، و ابراهيم ع شانش ، اجل از اين است كه از خداى تعالى درخواست كند كه مقام امامت را بدسته اول ، و چهارم ، از ذريه اش بدهد ، پس بطور قطع دعاى ابراهيم شامل حال اين دو دسته نيست . باقى مىماند دوم و سوم ، يعنى آن كسى كه در تمامى عمرش ظلم نميكند ، و آن كسى كه اگر در اول عمر ظلم كرده ، در آخر توبه كرده است ، از اين دو قسم ، قسم دوم را خدا نفى كرده ، باقى مىماند يك قسم و آن كسى است كه در تمامى عمرش هيچ ظلمى مرتكب نشده ، پس از چهار قسم بالا دو قسمش را ابراهيم از خدا نخواست ، و از دو قسمى كه خواست يك قسمش مستجاب شد ، و آن كسى است كه در تمامى عمر معصوم باشد . از بيانى كه گذشت چند مطلب روشن گرديد : اول : اينكه امامت مقامى است كه بايد از طرف خداى تعالى معين و جعل شود . دوم : اينكه امام بايد بعصمت الهى معصوم بوده باشد . سوم : اينكه زمين مادامى كه موجودى بنام انسان بر روى آن هست ، ممكن نيست از وجود امام خالى باشد . چهارم : اينكه امام بايد مؤيد از طرف پروردگار باشد . پنجم : اينكه اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشيده نيست ، و امام بدانچه كه مردم ميكنند آگاه است . ششم : اينكه امام بايد بتمامى ما يحتاج انسانها علم داشته باشد ، چه در امر معاش و دنيايشان ، و چه در امر معاد و دينشان .